بسم الله الرحمن الرحیم
مشایخ گذشته فرمودهاند که: هیچ آفت، مرید را چون تنها بودن نیست و رسول صلیاللهعلیهوآله فرمودهاند: «الشیطانُ مَعَ الواحِدِ وَ هُوَ مِنْ الاِْثْنَیْنِ اَبْعَدُ» و خداوند تعالی فرموده: نباشد هیچ را زِ سه کس، الا که چهارمِ ایشان خداوند باشد و نباشد پنجم الا که ششمِ ایشان خداوند باشد.
آوردهاند که به خاطرِ یکی از مریدانِ عارف بزرگ «جُنید بغدادی» رسید که من به درجهی کمال رسیدم و تنها بودن مرا خوش است، پس از خدمتِ حضرت شیخ برفت و به گوشهای نشست و سر از صحبتِ یاران درکشید.
چون شب درآمدی، شتری بیاوردندی و گفتند که تو را به بهشت باید رفت. او بر آن بنشستی و میرفتی تا جایی سبز و خرم و گروهی خوش صورت پدید آمدی و طعامهای خوش و آبهای روان و تا سحر او را در آن جا بداشتندی. آن گاه در خواب شدی و چون بیدار گشتی باز خود را بر در صومعهی خویش یافتی و بسیارناراحت و ملول شدی.
این خبر به حضرتِ شیخ بردند. او برخاست و به دیدن او رفت و دید که خویشتنبینی و تکبر در سرِ او جای کرده. حال او پرسید و او همه را گفت. شیخ گفت: چون امشب بدان موضع برسی، یاد آورده سه بار بگو: «لاحول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم» چون شب در آمد، او را به همان روش بردند. او در دل بر حضرتِ شیخ انکار میکرد.
چون ساعتی برآمد، برای تجربه سه بار لاحول گفت: آنها بخروشیدند و برفتند.
بسم الله الرحمن الرحیم
انسان مسلمان بر اين باور است كه خداوند متعال از ميان بندگان خود برخي را براي عبادت خالصانه و فرمانبرداري فروتنانه و خلعت محبت و كرامت برگزيده و از دوستان نزديك خويش قرار داده است. خداوند آنان را دوست مي دارد و هر چه بيشتربه خود نزديكشان مي گردند، و آنان نيز خداوند را دوست مي دارند، همه بزرگواريها و برتريها را ناز آن او مي دانند، به دستوراتش گردن مي نهند، و ديگران را به پيروي از آن دستورات سفارش مي نمايند، و از هر آنچه او نهي نموده پرهيز مي نمايند و ديگران را به پرهيز از آن تشويق مي كنند.
آنچه را كه خداوند دوست داشته باشد دوست مي دارند، و هر چيزي را كه موجب خشم خداوند مي باشد، آنان نيز مورد خشم قرار مي دهند. هرگاه دست نياز به سوي خاوند بي نياز دراز نمايند، خداوند دست رد بر سينه آنها نخواهد نهاد، و هر زمان كه نداي كمك سر بدهند خداوند ياريشان خواهد فرمودو آنان را در پناه خويش قرار خواهد داد.
اولياء داوند همان اهل”ايمان و تقوا”و اهل كرامت و منزلت و سربلند دنيا و سعادتمند عقبي مي باشند. و هر انسان مؤمن و پرهيزكاري - به اندازه ايمان و پرهيزكاريش - ولي و دوست خداوند است، و درجات آنها بر اساس ميزان ايمان و پرهيزكاريشان با يكديگر متفاوت مي باشد. هر يك از آنان از درجات ايمان و تقواي برتري برخوردار باشند، از منزلت و جايگاه بلندتري نزد خداوند برخوردارند.
پيامبران و انبياء در پيشاپيش اولياء خداوند و پس از آنان همه اهل ايمان و تقوا قرار دارند. و همه آن كراماتي كه توسط آنان انجام گرفته مانند: بيشتر گردانيدن غذاي اندك، بهبودي درد و بيماري و گذر از دريا و نسوختن به وسيله آتش و... همه از جنس امور خارق العاده بوده اند، و با اين ملاحظه كه معجزه در راستاي عاجز گردانيدن و اقناع مخالفان صورت مي گيرد. در صورتي كه اهل كرامت چنان ادعايي را ندارند. و لازم به يادآوري است كه مهمترين كرامت و منزلت براي انسان پايبندي به عبادت و پيروي از دستورات شريعت و پرهيز از گناهان و نافرمانيهاست. در مورد مسايل بيان شده دلايل زير را ملاحظه فرماييد:
۱-خداوند متعال در مورد کرامت و منزلت دوستان خود مي فرمايد:«الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون الذين آمنوا و کانوا يتقون لهم البشري في الحياة وفي الآخرة لا تبديل لکلمات الله ذلک هو الفوز العظيم » (يونس: 62)
“هان! بيگمان دوستان خداوند ترسي بر آنان نيست،و غمين نمي گردند، (دوستان او)کساني هستند که ايمان آورده اند و تقوا را پيشه خويش نموده اند. براي آنان در دنيا و آخرت بشارت (به سعادت)است.
کلمات وسخنان خدا تغير ناپذيرند، و اين رسيدن به آرزو و رستاگاري بزرگي است”. و مي فرمايد:
« الله و لي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور » (البقره: 257)
"خداوند دوست و سر پرست کساني است که ايمان آورده اند، آنها را از تاريکيها خارج مي کند و به سوي نور رهنمايي مي نمايد”. همچنين مي فرمايد: « ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقيم کانوا من آياتنا عجبا، اذ أوي الفتية الي الکهف فقالوا ربنا آتنا من لدنک رحمة، و هيئ لنا من امرنا رشدا، فضربنا علي اذانهم في الکهف سنين عددا، ثم بعثناهم » (الکهف: 9- 11)
“آيا گمان مي کني که (خواب چندين ساله)ياران غار و رقيم در ميان (اين همه)عجايب (پراکنده در گستره هستي)ما چيز شگفتي است؟ (به ياد بياور)زماني را که آن نوجوانان به غار پناه بردند (و خطاب به خداوند)گفتند: خداوندا ما را از رحمت خويش بهره مند ساز و راه نجاتي را برايمان فراهم نما. پس از آن (دعاي آنان را استجاب کرديم)و سالهاي زيادي آنان را درخواب فروبرديم، و پس از آن دوباره آنها را بيدار کرديم”.
و در مورد حضرت ابراهيم خداوند متعال مي فرمايد:
« قلنا: يا نارُ کوني برداً و سلاما علي ابراهيم و ارادوا به کيدا فجعلناهم الاخسرين» (الانبياء: 69 – 70)
“آتشي را برافروختند و ابراهيم را در آن انداختند و)ما به آتش گفتيم: که براي ابراهيم سرد بشو و او را سالم نگاه دار! آنان مي خواستند بانيرنگ ابراهيم را از ميان بردارند، ما آنان را زيان بارترين مردم گردانيديم”.
2. رسول خدا صلي الله عليه وسلم در مورد اولياء خداوند و کرامت و منزلت آنان، حديثي قدسي را از خداوند متعال نقل مي نمايد که:
“هر کس با يکي از دوستانم دشمني ورزد، با او اعلان جنگ مي نمايم، هيچ چيز نيست که به اندازه توسل بنده ام به آنچه بر او واجب گردانيده ام براي نزديکي به من، مرا بيشتر خوشحال نمايد، همچنان که بنده ام به وسيله عبادتها و کارهاي مستحب براي تقرب به من تلاش مي مي نمايد، من نيز هر چه بيشتر او را دوست مي دارم، هر گه او را دوست داشتم گوشي مي شوم که با آن مي شنود و چشمي که با آن مي بيند و دستي که به وسيله آن کارهايش را انجام مي دهد و پايي که به وسيله آن راه مي رود. هرگاه چيزي را از من بخواهد به او خواهم بخشيد و اگر به من پناه برد حتماً او را پناه خواهم داد”.
همچنين ماجراي سه مؤمن نيکوکاري که در غاري گرفتار گرديده و با توسل به کردارهاي نيک خود نجات يافتند، و ماجراي مشهور نوجوان و پادشاهي که با استفاده از شيوه هاي مختلفي مانند پايين انداختن از کوه و انداختن در دريا نتوانست او را از پاي دربياورد. گواهي بر درستي وعده خداوند راجع به پشتيباني از بندگان پاک سيرتش مي باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در ازل پـــرتـــو حــسنت زتجلـــــی دم زد
عشق پیــدا شدو آ تش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دیدملک عشق نداشت
عیــن آتش شــد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کزاین شعله چراغ افروزد
برق غیــرت بــدرخشید وجهــان بر هم زد
مــدعـی خواست که آید به تماشـاگه راز
دست غیب آمــد و بر سینه ی نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمـدیـده ی مــا بودکه هـم بر غـم زد
جـان علـوی هــوس چاه زنخدان توداشت
دست درحلقه ی آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آنروز طرب نامه ی عشق تونوشت
کــه قلــم بــر سـر اسبــاب دل خــرم زد
اهل نظر وعرفان راز آفرینش وسر وجود رادرکلمه ی"عشق"خلاصه میکنند وعشق رامبنای آفرینش و وجود میدانندوعشق نه تنها بزرگترین مقاله ی عرفای اسلام بلکه همه ی مکاتب ومذاهب عرفانی نیز هست.
اولین ریشه ی مهم بحث ازعشق درفرهنگ غرب به رساله ی مهمانی(ضیافت،سمپوزیوم) افلاطون ورساله ی اخلاق نیکوماخوسی ارسطو میرسد .
در شرق اسلامی کهن ترین منبع بحث از عشق قرآن مجید است .اما در قرآ ن واحادیث نبوی لفظ عشق نیامده وآنچه در قرآ ن وحدیث آمده " حب ومحبت و ود وهوی و..." است: حتی در داستان یوسف وزلیخا شدت عشق به " شعف وحب " تعبیر شده وگفته است : "وقال نسوة فی المدینة امرات العزیزِتر اودفتیها عن نفسه قدشفقهاحبا انا لنریهافي ظلال مبین"یعنی"زنان گفتند:درشارستان مصر،زن عزیز،تن غلام خود می جوید،مهرغلام دردل آن زن پر شد وتا پوست دل رسید ، ما آن زن را درگمراهی آ شکارا می بینیم " ودرقرآن آیات حب ومحبت زیاد است.
غالبا درتعریف وتفسیر عشق، آن را ازعشقه گرفته اند که گیاه پیچک است . قال ابن اعرابی : "العشقة شجرة یقال لها اللبلا به تخضر ثم تدق ثم تصفر و من ذلک اشتقاق العاشق " .
دربختیار نامه آ مده است : " حکیمی را گفتند ، که عشق را از کجا گرفته اند ، گفت : عشق مشتق از عشقه است و عشقه گیاهی است که بر درخت پیچد و تا آنرا خشک نکند دست از وی ندارد .
تاقرن پنجم هجری صوفیه بیشتر از محبت دم میزدند و "محبت" یکی از مقامات دهگانه ی تصوف به شمار آمده و از قرن پنجم به بعد،عشق درعرفان وآثار منظوم و منثور عرفانی وارد شده که از آ ن جمله، آثار خواجه عبدالله انصاری وسخنان منظوم منسوب به ابوسعید ابوالخیر است .
عشق در اشعار قرن چهارم و پنجم ، صوری ومجازی است و تمام جهات واوصاف آ ن به صورت ظاهر تعبیر میشود و چشم و خط و خال وزلف و رخسار همه صورت طبیعی دارد .
اما از قرن ششم ، عشق در عرفان وآثار عرفانی ، عنوان خاص یافته ومورد بحث قرار گرفته و لطافت و کمال آن آثار راصدچندان کرده است . چنانچه آثار سنایی غزنوی، نخستین جلوه گاه عرفان و نخستین جلوه دهنده و بیان دارنده ی عشق عرفانی است .
اشراق وعشق،کاملا به هم آمیخته است وعرفان اشراقی ،سراسر از عشق سخن میگوید وهمواره آنرا جلوه گر میسازد .
افلاطون عقیده دارد که درک عالم وحصول معرفت برای انسان ، به اشراق است که مرتبه ی کمال علم است ومرحله ی سلوک که انسان را به این مقام میرساند عشق است .
سهروردی در رساله ی فی حقیقة العشق گوید :
"بدان که اول چیزی که حق سبحانه وتعالی بیافرید، گوهری بود تابناک،اورا عقل نام کردواین گوهر را،سه صفت بخشید: یکی شناخت حق ویکی شناخت خود، ویکی شناخت آنکه نبود، پس ببود ، از آ ن صفت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت، حسن پدید آ مد که آنرا نیکویی خوانند و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت، عشق پدید آ مد که آنرا اندوه خوانند."
دریغا عشق، فرض راه است همه کس را، دریغا اگر عشق خالق نداری ، باری عشق مخلوق مهیا کن، تاقدر این کلمات، تورا حاصل شود... درعشق قدم نهادن، کسی را مسلم شودکه باخودنباشدو ترک خود بکند، وخودرا ایثار عشق کند، عشق آ تش است هر جاکه باشد جز او ، رخت دیگری ننهد هرجاکه رسد سوزد...
ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است ، ولابد هر چه به واسطه ی آ ن به خدا رسند فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق بنده را به خدا برساند، پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد . ای عزیز، مجنون صفتی بایدکه ازنام لیلی شنیدن جان توان باختن.. کار طالب آنست که در خود، جز عشق نطلبد، وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی کند ،
عشق عرفانی، سوزان وفنا کننده وراه آن پرخطرومشکل است وبه گفته ی حافظ:
طریق عشق،طریقی عجیب خطرناکست
نعــوـــذ بالله اگــر ره به مقصــــدی نبــری
عشق ، راهی بی پایان وبی کران است که همه در آن هلاک میشوندچنانکه باز حافظ میگوید :
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجـــا جــز آنکــه جـــان بسپــارنـد چــاره نیست
نقل است که:
چون حسین بن منصور حلاج را به پای دار میبردند،درویشی در آ ن میان ،ازو پرسیدکه: " عشق چیست؟" گفت: " امروز بینی وفردا وپس فردا " آن روزش بکشتند ودیگر روز بسوختند وسیوم روزش به بادبردادند ؛
یعنی عشق این است .
بایددانست که عشق نتیجه ادراک ومعرفت وحاصل علم است و ازتعلق علم وادراک ومعرفت واحاطه ی آن به حسن وجمال عشق پیدا میشود، پس هرچه حسن بیشترعشق هم بیشتر وهرچه ادراک و معرفت وعلم قویتر عشق نیزقویتر وشدیدتر،وعشق همواره متوجه کمال وجمال است نه نقص وزشتی وچون ذات پاک خداوندی جمالش در حد کمال وعلمش در حدتمام است عشقش به جمال خویش در حداعلی خواهد بود. یابه عبارت دیگردرمرحله تجلی جمال ازلی برعلم ازلی عشق ازلی پیدامیشود.
پیدایش عشق ازهمین جاست واین عشق است که جامع عاشق و معشوق میباشد یعنی خداوند عاشق ا ست به اعتبار علم ازلی ومعشوق است به اعتبار حسن ازلی وبا لاخره چون حقیقت ذات ازلی جز وحدت هیچ اصلی را بر نمی تابد عشق نیز که حاصل این عاشقی ومعشوقی است خارج از وجود ازلی نخواهد بود،یابه عبارت متصوفه: کل مجردقائم بذاته عشق وعاشق ومعشوق " تجلی اول را که موجب پیدایش هستی ومبدا آفرینش به شمار میرود اهل تصوف"نفس الرحمن"گویندوجمال وجمال پرستی ذات ازلی را چنین توجیه میکنند :
" ان الله جمیل ویحب الجمال "
یا
" ان الله جمیل ویحب ان یجمل له "
باری تجلی جمال وجلوه ی حسن معبود ازلی و تعلق علم ازلی به حسن ازلی مستلزم وجودی بود که به این جمال تام وحسن کمال عشق بورزد،یعنی حسن وجمال وتجلی جمال یار درصورتی تحقق می یافت که متجلایی برای آن وصورت بی صورت معشوق در صورتی قابل تصور بود که آیینه ای برای نمایش آن با شد . هر زری هنگامی ارزش واهمیت واقعی خود را باز می یابد که به معیار ومحک آشنا شود. گوهر آنگاه قدر دارد که به چشم گوهر شناس برسد، همچنین بودجمال وجلوه ی حسن ازلی که بی وجودعاشقی جمال پرست وآیینه ای که محل انعکاس این جلوه و جمال باشدتجلی وتحققی نمیتوانست داشته باشد؛ این استلزام واحتیاج بودکه موجب ایجاد عالم وجود وشروع آ فرینش شد :
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهــان غمــزه ی جادوی تــو بــود
این بیت دل انگیز نیزناظر به همین مضمون یعنی احتیاج متقابل عاشق ومعشوق است :
سایه ی معشوق اگرافتادبرعاشق چه شد
ما به او محتــاج بودیم او بمــا مشتـــاق بود
آری عشق دوجانبه است : عاشق عاشق جمال معشوق است ومعشوق عاشق عشق عاشق ، عاشق احتیاج به حسن معشوق دارد ومعشوق نیاز به عشق عاشق ، اهل تصوف حدیث قدسی " کنت کنزا مخفیا ، فاحبت ان اعرف فخلقت الناس (الخلق) لکی اعرف" را شاهد این مدعا میدانند .
استاد شیراز تجلی پرتو حسن الهی وپیدایش عشق و ایجاد شوروحرکت وهیجان را در عالم وجود به شیواترین بیانی چنین می سراید :
در ازل پـــرتــو حسنت ز تجلــــی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
عشق موجد کائنات است وبوجود آ مدن جهان زاییده ی تجلی جما ل معشوق ازلی است .
خانقاه یا خاﻧﮥ گاه یعنی خانۀ وقت، حال و حضور. گاه، آن لحظۀ واقعی است که انسان ﻣﻰبایستی دائم در مراقبه و حضور و حفظ آن باشد، هم ظاهراً و هم باطناً، تا هر«آن» از این حیات حقیقی، مصروف ولگردیها و آوارگیهای ﺑﻰمصرف جهان مادّی نشود و سرانجام درهای آسمانِ علم و عشق و هستی بر روی سالک حقیقیِ راه باز گردد. سالک روندۀ راه که دائم در جمعیّت خود و نه در تفرﻗﻪهای مردمی سیر ﻣﻰکند تا لحظه ای از هستی جدا نماند. برای یادگیری هر علمی باید به معلّم و مدرسۀ آن درس رو آورد. مکتب و مدرسۀ عرفان، خانقاه نام دارد.
در روزگاران قدیم وقتی فردی در جستجوی حقیقت خویش بود، به خانقاه روی ﻣﻰآورد. او ﻣﻰیافت که زندگی روزمرّه جوابگوی خواست اصلی او، یعنی جستجو و کشف حقیقت انسان نیست. هر اسم و رسمی را که در اجتماع ﻣﻰداشت کنار گذاشته و باکمال فروتنی و طلب رو به خانقاه ﻣﻰآورد تا با همراهی جمعیّتی حاضر، بخصوص به هنگام ذکر، حضور در حال و ﺑﻰزمانی را تجربه کند. آداب خانقاه خانقاه آداب و شرایط خاص خود را دارد. معیارهای اجتماع آنجا اعتباری ندارند و رنگهای دنیای بیرون در یکپارچگی محیط خانقاه همه نقش برآبند. فرد هنگام ورود به خانقاه کفشهای خود را درﻣﻰآورد، و گرد و غبار دنیای مادّی با همه تعلّقاتش را از خود جدا ﻣﻰکند. او در خانقاه با حضور کامل، دقّت به کار خویش دارد.
نظم، پایۀ راه سالک است. از اینرو او نظم ظاهری خود را نیز حفظ ﻣﻰکند. فرد لباس ساده و ﺑﻰنقش بر تن دارد، زیرا او نقشها را پشت سر گذاشته تا راز والاتری را کشف کند. هیچ ناهماهنگی او را به خود مشغول ﻧﻤﻰکند. لباس او سفید است، چون هدف او پاکی از همۀ آلودگیهاست. سکوت در بیرون و درون از آشفتگی خاطر و پریشانی، او را به آرامش و صلح واقعی نزدیکتر ﻣﻰکند. خانقاه محیط مناسبی است برای تمرین اصولی که سالک را از هواها و ﺑﻰثباﺗﯽهای خود رهایی ﻣﻰبخشد. او در این محیط خود را ﻣﻰسازد، تا در بیرون نیز به همین منوال حضور داشته باشد و در زندگی روزمرّه و کار در دنیای بیرون، آرامش و صفای خاطر خویش را حفظ نماید. آنگاه فرزندِ وقت خویش بوده و به معنی واقعیِ خانقاه (خانۀ گاه = خانۀ وقت) دست پیدا ﻣﻰکند.
بسم الله الرحمن الرحیم
" خدای را به هر روز سیصد و شصت نظر به دل بنده خویش است
تا بنگرد که آیا دلِ بنده هیچ به سوی او می نگرد .
اگر بیند که دلی بنده نگران اوست ،
افزونیش بخشد و به زیادت ها و روشنی ها اکرامش کند
و دلش را به سوی خویش کشد و هر که را جذبه ای از جانب بالا نباشد
کارش نظام نگیرد و حالش سامان نپذیرد.
" آنگونه که مشایخ گفته اند :
کششی از سوی حق ، بهتر از همه عبادتهاست که پرنیان و آدمیان کنند
در کشش افتی رَوِش گم گرددت
گر بوَد یک قطره ، قُلزُم گرددت
بسم الله الرحمن الرحیم
شیــخ صنعـــان
یک توضیح خیلی کوچک: در منطق الطیر عطار نیشابوری، هدهد که راهنما و سردسته پرندگان برای رسیدن به حضور سیمرغ - شاه مرغان - است، در هر توقف گاه برای جمع پرندگان داستان تعریف می کند. یکی از جذاب ترین داستان هایی که هدهد برای پرندگان بازگو می کند داستان عاشقانه شیخ صنعان و دختر ترساست. زیبایی این داستان به حدی است که رشته فکر خواننده را در منطق الطیر از داستان اصلی تغییر داده و به سمت این داستان می کشاند.
و اما داستان ما:
شیخ زیر لب ذکر می گفت و زیر ستونی از نور که از پنجره کوچک عبادتگاه به داخل می تابید، آرام دست ها را به حالت رقص دور سرش می چرخاند. دو زانو نشسته بود و گاهی آرام، آنقدر آرام که فقط خودش بشنود، زیر لب می گفت: حق...
کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید. در محیطی چنان روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت و می رقصید...
***
آه اینجا چقدر سوزان است!... به سزای کدامین گناه ناکرده این چنین در سوز و تابم؟! آه خدای من نکند اینجا سرمنشا هستی است؟... آری حتماً همین طور است. من، پیر پاکان، شیخ صنعان، مرادِ مریدان، قطعاً در پس پرتو الطاف ایزدی ام... پس چرا این نور پاک مرا این گونه می سوزاند؟... آه خدای من... شیخ پاکت را بیامرز... خدایا... خدایا... آه، آن دختر کیست؟ چه زیبا می رقصد و می آید. این سوز و تاب از خرمن زلف اوست؟ هیهات از این آتش... شیخ! رو برگیر و تسبیح حق بگو... نگاهت را از دخترک برگیر... شیخ!! نگاه مکن شیخ... نگاه مکن... مکن... نمی توانم نگاه نکنم! ... نمی توانم... نه نمی توانم!!! تو کیستی ای دختر ماهرخ؟ خدای من... ایمانم به همین سادگی از دست رفت؟ ... تو کیستی؟ نکند این جام شراب از آن منست؟... خدایا!... نمی توانم از دستش نگیرم.... شیخ صنعان و جام شراب؟ آنهم از دست دختری زنار به کمر بسته؟!... نه نمی توانم نستانم... نمی توانم ننوشم... به سزای کدامین گناه ناکرده می سوزم... به سزای کدامین گناه ناکرده می نوشم؟... خدای من...
***
شیخ از خواب پرید. در تاریک و روشن عبادتگاه، در زیر ستون نور مریدی به آواز زیبا قرآن می خواند. شیخ دست به پیشانی کشید. از عرق خیس بود. مرید دیگری پیش آمد. به ادب کنار شیخ زانو زد. شیخ خرقه پوش خیس از عرق به نقطه نامعلومی نگاه می کرد. مرید پرسید: ای شیخ! خواب ناگواری دیدید؟...
مرید دیگر همچنان در زیر ستون نور قرآن می خواند. شیخ نگاهی به او کرد. مرید دستارش را روی سر جا به جا کرد و باز گفت: خواب ناگواری دیدید شیخ؟ ... سکوت بود و سکوت. فقط صدای قران خواندن می آمد. دیگر جرات باز پرسیدن برای مرید نبود. به ادب عقب رفت و از در کوچک عبادتگاه خارج شد. مُرید دیگر هنوز قرآن می خواند. شیخ که گویی طاقت شنیدن نداشت فریاد کشید و از عبادتگاه بیرون دوید. جمع مریدان شیخ هراسان شدند. یکی گفت: شیخ به کدام سو می دود؟ این چنین بی کلاه و دستار؟... دیگری پاسخ داد: مست از باده الهی به سمت مامن خلوتی می رود!... کس دیگری گفت: نباید او را تنها گذاشت... آن دیگری گفت: گویا شیخ خواب بدی دیده بود...
فارق از تمام گفتگوها شیخ صنعان می دوید. پای و سر برهنه، خار های بیابانی را لگد می کرد. مریدان می دویدند و هریک می کوشیدند تا به شیخ برسند. شیخ اما توجهی به اطراف نداشت. مریدی دوان دوان پرسید: به کجا می روید ای شیخ پاک؟!... جواب شنید: به جانب روم... آنجا که دختر ترسا منزل دارد... آه ای دختر ترسا... هیهات از کمند زلف تو!
***
شیخ صنعان پیرعهد خویش بود... بله جناب حضرت والا... پیر عهد خویش ((بود)) ... شما که خود از نزدیکان ایشان بودید و بهتر می دانید. شیخ ما اکنون خرقه سوزانده و کفر گزیده و در پی جام و لب یار است... خداوند شاهد است. من و دیگر مریدان شیخ پا به پای او دویدیم. ولی شیخ از پس ِ خوابی که دیده بود فقط جانب روم را می نگریست و می دوید. فقط دختر ترسا را می شناخت. به دیار روم هم که رسیدیم خاک نشین ِ دیار یار شد و از یاران برید. بله جناب حضرت والا... این بود که چاره را در رساندن خود به محضر شما جستیم.
پیرمرد خمیده قامت همان طور که به دیوار کعبه تکیه داده بود، کمی جابه جا شد و چهره چند تن از یاران شیخ صنعان را از نظر گذراند. نگاهها سوی او بود در انتظار گشودن لب. پیرمرد اما چیزی نمی گفت. فقط نگاه می کرد. در تو در توی ذهنش به دنبال جمله ای می گشت و با نگاههایش گویی بر دل های مریدان شلاق ِ شرم می زد. جمله را یافت... چند کلمه بیشتر نگفت و راز رهایی شیخ صنعان را افشا کرد:
- باید به سوی روم برویم. ما هم باید جملگی ترسا شویم. ما مریدان شیخ صنعانیم... !
مریدان بر خواستند. پیرمرد در جلو می رفت و مریدان شیخ، شرمزده از پشت او می آمدند به امید آنکه از این رفت و آمد ها چاره ای باشد برای رهایی شیخشان. شرمزده از اینکه شیخ را تنها گذاشته اند، اینک در دلهاشان شوق دیدار شیخ ِ زُنّار بسته بود.
***
خیال...
... مردی روحانی از دور می آید... او کیست که وجودش غرق نور سبز رنگ است؟... چقدر روحانی، چقدر خوش سیما، دو گیسوی بلند افکنده بر دوش. به نزدیک من می آید... آه خدای من! ... با او چه سخنی بگویم؟... چه بخواهم؟... آه یادم آمد! رهایی شیخ. رهایی شیخ صنعان. سلام بر تو ای بزرگوار!! ... خدایا. توان سخن گفتنم نیست...
آه خدای من... شکر؛ چنین بزرگی، بزرگترین بشری که می شناسم بر سرم دست محبت می کشد... حالا موقع درخواست است... هیچ وقت اینگونه صادقانه اشک نریخته بودم... هیچ وقت... ای نبی!... شیخم را نجات بده... شیخ صنعان، شیخ پاکان، مراد مریدان را نجات بده... نجاتش بده... خدای من! ... آه... نعمتت را قدر می دانم ای بزرگوار ترین. فردا در انتظار شیخ می نشینم... فردا!
***
پیرمرد از خواب پرید. مریدی از مریدان شیخ گفت: ای حضرت والا. خواب بدی دیدید؟ نکند به دنبال شما هم باید تا روم بدویم...
پیرمرد به آرامی گفت: آری باید بدوید. فردا روز دیدار شیخ است. فردا شیخ ما به میان ما باز می گردد. هاااای! بر خیزید ای مریدان شیخ صنعان! برخیزید که روز رهایی شیخ رسید.
***
در فردا روز انبوه مریدان شیخ صنعان، شیخ خود را گریان نشسته بر سر کوی یار دیدند. زنار از کمر باز کرده و استغفار گویان. اشک بر چشم جاری کرده بود و می گریست. مریدان گرد شمع خود حلقه زدند. پیرمرد به کنار شیخ رفت. دست شیخ را در دست گرفت و بوسید. شیخ صنعان بر خواست. دل را در گرو دختر ترسا گذاشت و با یاران به جانب کعبه باز گشت.
***
روز ها می گذشت. شاید چندین سال. روزی از روزها مریدی از مریدان شیخ دوان دوان به داخل عبادتگاه آمد. فریاد زد: ای شیخ بزرگوار. دختری سفید جامه از جانب روم می آید...
شیخ برخواست. به میان بیابان دوید. از دور، یار دلنواز می دوید و می آمد. زنار از کمر گشوده بود و جامه سفید به تن کرده بود. شیخ دوید. نگاه مریدان به شیخ بود. عده ای در شک و عده ای در یقین. فریاد های شوق از جانب شیخ صنعان و دختری که دیگر ترسا نبود شنیده می شد. آغوش ها آماده بود تا دیگری را بفشارد. چشم ها آماده بود تا بگرید. دخترک را دیگر توان دویدن نبود. ایستاد. بر زمین نشست. شیخ اما همچنان می دوید. به کنار محبوب رسید. دخترک گفت: الوداع ای شیخ عالم الوداع! شیخ صنعان محبوبش را در آغوش کشید. دخترک بار دیگر به آرامی گفت: وداع... و چشم های زیبایش را بست.
شیخ گریست. محبوبش از دست رفته بود. در میان کویر آتشناک در غم معشوق از دست رفته زاری کردن چه غمناک است. شیخ معنی غم را در می یافت. نوحه سرودن آغاز کرد...
بسم الله الرحمن الرحیم
همه مي دانيم كه هر كسي در هر زمينه اي جهت رسيدن به اهداف خود نياز به راهنما و رهبر دارد و با راهنمايي هاي او به هدفش مي رسد. اگر معلمين نباشند هرگز دانش آموزان باسواد نمي شوند اگر اساتيد دانشگاهها نباشند دانشجويان نمي توانند مراتب علمي را كسب كنند و در مقام بالاتر اگر پيامبران نبودند راه پيمودن حق و حق شناسي براي انسانها مشكل مي شد و امكان پذير نبود.
در عالم عرفان و خداشناسي هر كس كه مريد خاصه معشوق و معبود است نياز به راهنما و استاد دارد كه در اصطلاحات عرفاني او را پير مي نامند و مراد نيز ياد مي كنند. داشتن پير و مراد براي هر كسي كه مريد باشد لازم است و بدون داشتن پير و مراد پيمودن اين راه سخت و پرخطر مقدور نيست.
بدیهی است كه عرفان و خداشناسي آنقدر اهميت دارد و راه رسيدن به آن آنقدر دشوار است كه بدون راهنما و پير ممكن است در راه شيطان افتاده و از راه حق منحرف شويم البته فراموش نكنيم كه منظور ما از پير و مراد انسانهاي وارسته و پاك هستند كه لياقت راهنمايي راه حق را داشته باشند و ما هرگز كساني را كه از پاكي وعرفاني بويي نبرده اند به عنوان پير نمي شناسيم.
پير عرفان انسان زجر كشيده و زحمت كشيده اي است كه در راه رسيدن به هدف مقدس خود سالهاي سال به آنچه كه معشوق سفارش فرموده عمل كرده و به نتيجه هم رسيده است و حال آماده است تا تشنگان درگه دوست را از علم و دانش خود سيراب كند .
در زمينه يافتن پير و مراد بايد نهايت احتياط را داشته باشيم تا به دوستان شيطان دچار نشويم. بسياري از انسانها و بخصوص قشر معصوم جوانان از سركم تجربگي به افراد فاسد پناه مي برند و در راه شيطان حركت مي كنند و شديدا اغفال مي شوند بايد نهايت دقت را داشته باشيم. بايد كسي را به عنوان پير برگزيد كه رسيدن او به معشوق و خداي يكتا بر ما محرز شده و هرگز ترديدي در شخصيت پاك الهي او نداشته باشيم در تاريخ عرفان پيران بسياري بوده اند كه با اينكه پاك بوده اند يكباره به فساد كشيده شده اند و مريدان آنها نيز سردرگم شده اند. بايد كسي را به پيري انتخاب كنيم كه پاك محض باشد و به ما ثابت شده باشد كه او از شخصيت الهي و انساني بسيار بالايي برخوردار ست و بدون پير هرگز نميتوان عرفان را پيمود چون پير به راحتي و باتجربه فراوانش مريدان را به معشوق مي رساند.
بسم الله الرحمن الرحیم
اساسا تصوف یک نوع روش زندگی است که محبت خدا و شناخت حقیقت ارکان اصلی آن را تشکیل میدهد پس میتوان گفت که تصوف عبارتست از پرستش خدای تعالی به طرزی عاشقانه .
به همین سبب است از نظر صوفیه خداوند تبارک و تعالی بیشتر عطابخش ، خطاپوش و مهربان و دوست آنها است. صوفی در مقام خضوع و خشوع بندگی می گوید: این عجز و فنای من به چه چیز مربوط است ، البته به جسم من. پس اگر کاری کنم که پیش از مرگ در همین دنیا خود را از تسلط جسم آزاد سازم ، یعنی هوسها ، امیال ، خشم و غضب و حقد و کینه توزی را مهار کنم و در حقیقت این غبار تن را که حجاب چهره ی جانم شده است کنار بزنم ، سراپا جان خواهم شد . جانی که پرتوی از هستی حق است.
حجاب چهره جان میـــــشود غبارتنـــم
خوش آندمی که از این چهره پرده برفکنم
صوفی در مرحله ی سلوک تا جایی پیش میرود که خدا را در دل خود خواهد داشت و از دیدار او به چشم دل احساس وجد و مسرت خواهد کرد:
رسد آدمی به جایی که به جــز خدا نبیند
بنـــگر که تـا چه حــد است مــقام آدمیـت
دائم با او مانوس خواهد بود ولی قرب دائمی رفته رفته او را از حد یک بشر بالاتر خواهد برد و او را شریفتر و پاکتر ، و خدمتگزارتر خواهدساخت و صفات او را با آنچه محبوب حق است یکسان خواهد نمود و پیش از آنکه از این جهان برود ، در همین دنیا نه تنها به ملکوت الهی واصل خواهد گردید بلکه شمه ای از صفات حق خواهد بود زیرا شخصیت و وجود او در ذات خداوند فانی شده و همه «او» گشته است. پس اگر سالک به این مرحله برسد به دریای ابدیت الهی خواهد پیوست مانند قطره ای که به اقیانوس می پیــوندد و در او فانی میشود، دیگر او قطره نیست ، با عظمت اقیانوس ، عظیم و جاودانه میشود.
قطــــره دریاســــت اگر چند که او با دریاســـت
ورنه قطره است همان قطره و دریا ، دریاست
پس آن قرب وصالی که اهل شریعت در جهان دیگر انتظارش را دارند، اهل طریقت یعنی صوفیان در همین جهان طالب آنند. آنها عقیده دارند که نیکان که نیکند و معاشرت آنان را همه دوست دارند، اما هنر در تحمل رنج تربیت و ارشاد بدان و مفسدان است نه راندن آنها . جائیکه مولوی می فرماید:
آب دارد صـــــد کـــــرم صــــــداحــــتـــشام
کـــه پلــــیدان را پذیــــرد والــــســـــلام
بنابراین اگر کسی قصد اطاعت خدا را دارد میتواند به آفریده ی او که قطره ای از دریای هستی است و جلوه ای از حق در او به ودیعت نهاده شده است خدمت کند.این طیق عبادت یعنی توجه به خالق از طریق خدمت به خلق بعنوان آنست که خلائق همه مظاهر خالقند و خدمت به آنان در حقیقت طاعت به خالق محسوب می شود :
خـلق همه یکســره نهال خداینـد هـیچ نه بشکن از این نهال و نه بفکن
شاید بتوان چنین اظهار داشت که در این زمینه ، فلسفه و تصوف که در ظاهرروشی مخالف یکدیگر دارند ، در این نقطه به هم میرسند، مضافا برآنکه چون شناخت و وصال به حقیقت در تصوف اهمیت فراوان دارد و موضوع فلسفه نیز شناخت حقیقت اشیاء است بقدر طاقت بشر ، پس تصوف در این قسمت با فلسفه اشتراک هدف دارد، نهایت اینکه فلاسفه و صوفیه در مفهوم حقیقت و نحوه ی دریافت و راه وصول به آن با یکدیگر شدیدا مخالفند ، بخصوص صوفیه فلسفه را مطرود و وسیله ی سرگردانی می شناسند و پای استدلالیان را چوبین می خوانند و می گویند : فلسفه همه چون و چراست و تکیه بر عقلی دارد که از دایره ی محسوسات تجاوز نمی کند ولی تصوف عشق وحال وبی چون وچرائی محض است . صوفیان بر آنند که آئینه ی دل را صیقل دهند تا حقایق بدون تکیه بر عقل اندک بین و اندک یاب بر آئینه ی دل منعکس شود .چنانچه مولوی میفرماید :
آیـنه ی دل چون شود صافی وپاک نقـش ها بینــی بــرون از آب و خــاک
هـم بینـی نقـش و هـم نقـاش را فـــرش دولــــت را و هـــم فـــراش را
چـون خـلیــل آمد خــیال یـار مـن صــورتــش بــت معنی او بت شکــن
یعنی چون آینه ی دل از زنگار هوی هوس و هم پاک و صافی ای شود، چهره ی معانی غیبی و اسرار نهان در آن آینه نمودارمی گردد. سپس نقش و نقاش و معنی و معنی آفرین را با هم می بیند و هیچ چیز از ضمیر او پنهان نمیماند، صفا و پاکی دل از آن جهت مذکور آمده است که زدودن و پاک کردن ضمیر نزد صوفیان شرط وصول به حقیقت است.
بسم الله الرحمن الرحیم
عرفان چيست؟
عرفان در لغت به معنى شناخت و آگاهى و در اصطلاح «نام يكى از علوم الهى است كه موضوع آن شناخت حق واسماءِ وصفات اوست.»
بااين تعريف موضوع ومحوراصلى عرفان،انسان وخودسازى وخويشتن شناسى اوست زيراتاانسان خودرا نشناسد، به هدف نهايى كه شناخت حقّ است هرگز نخواهد رسيد و به همين منظور علما و عرفا بر اساس «من عرف نفسه فقد عرف ربه» خويشتن شناسى را مقدمه خداشناسى دانسته و بر رابطه دوگانه بين «انسان» و «خدا» تأكيد ورزيده اند.
همچنين عرفان عامل درون سازى و پاك سازى باطن انسان است و بالاخره «هدف اساسى عرفان، نوسازى انسان و معيار بخشى به وى، در تنظيم رابطه هاى خود با خويشتن و با ديگران است»
بنابراين با يك تعبير ساده مى توان عرفان را عامل مهم مبارزه با نفس و خواهش هاى نفسانى فرد دانست و با خويشتن دارى و زهد آن را معنا داد.
در همين راستا است كه عارف مى كوشد تا با آگاهى و از راه دل و تصفيه درون يعنى با دو بال علم و عرفان عَلَم خلافت الهى را به دست گرفته و سعادت ابدى را نصيب خود گرداند و از درياى بى كران هستى «هم به قدر تشنگى» جرعه اى را به كام خود دركشد.
منازل و مقامات عرفان
سالك و عارف براى رسيدن به مقام وحدت كه مقصد نهايى اوست منازلى را بايد طى طريق نمايد تا به وصال دوست نايل گردد.
«ابونصر سرّاج»در كتاب «اللمّع»، از اين مقامات نام مى برد: توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توكل، رضا.
شيخ فريدالدين عطار نيشابورى در منظومه منطق الطير معتقد است كه سالك بايد از هفت وادى: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فقر و فنا بگذرد تا به مقام كشف و شهود دست يافته و به ديدار حق توفيق يابد.
عارف كيست و شناساى چيست؟
«عارف در لغت به معنى شناسنده و در اصطلاح كسى است كه حضرت الهى او را به مرتبه شهود و اسماء و صفات خود رسانيده باشد»
«دل عارف شناساى وجود است ----- وجود مطلق او را در شهود است»
عارف در حقيقت انسان وارسته و كاملى است كه خود را شناخته و بعد از تزكيه و تصفيه درون در جستجوى پيداكردن اصل و مبدأ وجود است و اين مرحله اى است كه اوبه فناء فى الله رسيده،وجود خودرا در حق فانى مى بيند ومى كوشدتابه بقاء بالله برسدودرحق باقى گردد.درچنين حالت عارف دلى دارد پالوده از هر نوع آلودگى، آن چنان كه شايستگى تجلّى نور حق را پيدا مى كند وازراه دل به معرفت يقينى شناسا گشته جز حق رانمى بيند.
در همين راستا است كه عارف مى كوشد تا با آگاهى و از راه دل و تصفيه درون يعنى با دو بال علم و عرفان عَلَم خلافت الهى را به دست گرفته و سعادت ابدى را نصيب خود گرداند و از درياى بى كران هستى «هم به قدر تشنگى» جرعه اى را به كام خود دركشد.
بسم الله الرحمن الرحيم
ولی، يا رجال الغيب، به واسطه ی ارتباط نزديک به خداوند بزرگ به مقامی می رسدکه پرده و حجاب بين او و عالم غيب مکشوف می شود و اوليا در حال خلسه (بيخودی) و جذبه به مقام نبوت و مغيبات (عالم غيب) می رسند.
شرط لازم برای رسيدن به اين مقام علم عميق در حکمت الهی و دارا بودن به اعمالی که در نظر مردم و مطابق عرف و عادت و ظاهر شروع پسنديده ی خلق و رياضت و تجرد و چيزهايی که مردم حسن خلق می نامند نمی باشد. و شايد هم ولی اين صفات را دارا و يا فاقد همه ی آن ها يا بعضی از آن ها باشد. اما شرطی که لازم است و حتما بايد داشته باشد، جذبه و بيخودی ای است که علامت خارجی «فنا» و رهايی از «تعينات شخصی» می باشد. هر کس مجذوب حق شود، اوليا محسوب است و نشانه ی اولياء قدرت خارق العاده و کرامات است. غالبا اولياء به گمنامی زندگی می کنند و گمنام از دنيا می روند. تعداد آن هابه گفته ی « هجويری»چهار هزار نفرند که مکتوم اند و يکديگر را نمی شناسند و جمال حال خود را نمی دانند و از کل احوال خود و خلق مستورند و پنهان. و به عقيده ی صوفيه نظام دنيا بر آنان متوقف است. در راس آن ها شخصی که « قطب» يا «غوث» بزرگترين صوفی «عارف» زمان و بر اوليا فرمانروا و حکمران است و هر وقت بخواهد و اراده کند در فاصله ی زمانی خيلی کوتاه تمام اولياء را در اطراف و اکناف دنيا به دور خود جمع می کند.
بعد از «قطب» عده ای از اولياء را که به آنها اهل حل و عقد و سرهنگان درگاه حق جل جلاله می گويند به تعداد سيصد نفر آنان را «اخيار» می نامند و چهل نفر از آنان را «ابدال» و هفت نفر ديگر را «ابرار» و چهار نفر ديگر از آنها را «اوتاد» و سه نفر ديگر را «نقيب» می گويند. به قولی «نجبا» همان «ابدال» اند.
«قطب» در همه زمان منظور نظر خداوند بزرگ است و طلسم اعظم به او سپرده شده است. او در کَون و اعيان ظاهر و باطن ساری و جاری است. سريان جان و ترازوی فيض در کف او و افاضه ی روح حيات بر کَون اعلاء و اسفل در دست او است. او تنها انسان کاملی است که به نظر صوفيان احاطه اش به جميع آدميان محقق است و همه ی مقامات و حالات تصوف را می داند.
اوتاد : جمع وتد به معنی ميخ. چهار نفراند از چهار جهت دنيا منصوب شده اند که خداوند بزرگ آنان را مامور محافظت کرده و جهات دنيا را به آنان محافظت می کند.
ابدال : عده ای از صلحاء خاصان درگاه حق جل جلاله راگويند که هيچگاه زمين از آنان خالی نمی شود و جهان به آنان پايدار است. هر وقت يکی از آنان بميرد خداوند بزرگ يکی ديگر را به جای او برمی گزيند. در تعداد آنان بين هفت، هفتاد و چهل نفر در اختلاف است. هر کدام باشد از تعدادشان نبايد کم شود و بايد آن تعداد کامل و تمام باشد. ابدال از اوتاد دستور می گيرند.
«نجباء» : چهل تن هستند که خداوند امور بندگان و کار آنان را به عهده ی ايشان واگذار کرده است و آن ها در حقوق خلق دخل و تصرف می کنند.
«نقباء» : در تصوف سه نفر و«اخيار» سيصدنفرند کسانی هستند که بر ضماير مردم و آگاهی دارند.
(دايره المعارف مصاحب و فرهنگ دين تاريخ تصوف دکتر فنی ص 243)
(توشه ی راه نجات، تاليف عسقلانی ص 165تا167)

